مسافر

قفس

این من و قفسی از دلتنگی. کسی برایم بخواند. گوش تنهاییم تشنه ی نیوش است و زبان بی کسیم از هر چه ترانه خاموش. گریه امان چشمان خسته ام را بریده است. این من و این دنیا و این قفس...

ای خدای بی تابی های همیشه ام! ای تنها و تنها محرم قلب غمبارم! تو بخوان. تو ببین. تو نگاه کن. تو تیمارم کن. تو...صدایم کن.

هر چه در آستان نگاه من است ابری است. با این باران ِ بی امان دیده هیچ نمی بینم . دستم را بگیر تا در این وادی وحشت و دلواپسی گم نشوم.

این روزها هم می گذرند. این روزها هم مثل تمام این دنیا ماندنی نیست. این روزها هم همچون دل خسته تر از همیشه ام در انتظار طلوع خورشیدی از جنس خود ِ خود ِ نور، تاریکی تکرار شبها را بر می تابند و هنوز هم وامدار رسم خوش صبرند. آری ! این روزها هم می گذرند...مثل ابرهای آسمان دل من. مثل عبور از سایه ی سنگین نگاهها.

من نگویم که مرا زین قفس آزاد کنید         قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

+   ز-ب ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

نشانی خدا...

بوی خدا می شنوم

عطر دعا و عاشقی

عطر پریدن از قفس

محبت شقایقی

باز دلم هوایی است

و میهمان آسمان

باز دوباره گم شدم

در این کران بی کران

چقدر دلتنگ دلم

او که دوباره میرسد

او که از این زمین تنگ

سوی ستاره می رود

پنجره باز می کنم

ماه چه آفتابی است

مپرس از راز نسیم

شب شب بی جوابی است!

دوباره پهن می کنم

سفره ی انتظار را

امید تازه می دهم

این دل بی قرار را

صدای نور می رسد

نشانی خدا کجاست؟

چرا پرنده ی دلم

ز آشیانه اش جداست؟

منم که دیده دوختم

به جاده ها و راهها

منم که آشنا شدم

به شیوه ی نگاهها

منم که مسکین و غریب

منم که بی لانه شدم

به شاهنامه ی زمان

منم که افسانه شدم

 

+   ز-ب ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

غم همیشه

دلم می  می خواد مثل همه

وقتی با تو حرف می زنم

قشنگ منو نگا کنی

یه بار به خاطر دلم

واسه ی حل مشکلم

اسم منو صدا کنی             واسه خودت جدا کنی

دلم می خواد وقتی چشام بارونی ِ

وقتی دلم پر از غمه

تو با من همزبون باشی

دوباره مهربون باشی

دلم می خواد یه بار دیگه

حرفامو جدی بگیری

دیگه دلم رو نشکنی

دیگه جدایی نکنی               یا بی وفایی نکنی

دلم می خواد باهام باشی

تا همیشه                         خدام باشی....

دلم می خواد پاک باشم

شاید می گی من فقیرم

سینه ی دریا ندارم             توشه ی فردا ندارم

خودت بگو!

من ، تو رو، اینجا ندارم؟!

تو با منی             مال منی             

با هر چی نالایقی               مال منی    تا همیشه!

امشب که شام غربته

چرا پناهم نمی دی؟            تو خونه راهم نمی دی؟

ببین هوا چه ابریه!

شاید که بارون بگیره

دلت واسم نمی سوزه؟

یعنی همینجا بمونم؟!

بعد نمی گن اینهمه التماس می کرد

ولی کسی جواب نداد؟

نمی گن این جایی نداشت تا که بره

اما خدا راهش نداد؟            مگه چقدر جا می گرفت.....

همین ورا            تو این کوچه         تو اون کوچه

کنج خیابون و غریب          شبا کنار جاده ها

روزها همش دلواپسی         غروب میشه        باز بی کسی

صبح می شه        هیچ کسی نیست    آره آره

همین ورا                        تو این کوجه         تو اون کوچه

اونقده پرسه می زنم

تا که یه بار بگی بیام

اونوقت دیگه هر چقدر هم نگات کنم سیر نمی شم

اونوقت دیگه من هستم و تو هستی و یه دنیای خوب و قشنگ....

کی می شه باز عاشق این فقیر بشیِ؟

+   ز-ب ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

باران یاس

دوست دارم

 روز باران یاس  که فرا می رسد

از افق غمهای پاییزی من

طلوع کنی

دست مرا بگیری

و از تاریکی تنهاییم نجات دهی.

دوست دارم

روز میلاد نور باران تو را

با صدای سبز تلاوت تو آغاز کنم.

دوست دارم

چشمان مهجور من،

از آسمان نگاهت ستاره بچیند.

اکنون ای پسر فاطمه!

بر آستان نیازِ دیدارت ایستاده ام

و نام بلندت را می خوانم

اما...

تو کجایی تا از زمزم وصالت جرعه ای بنوشم

و عطش هجران را فرو نشانم

تو کجایی

تا در بزمگاه  آمدنت

کنار تو

در اقیانوس محبت تو غرقه شوم؟

آقا جان! مهدی زیبای زهرا!

به کدامین دیار راهی شده ای؟

در کدامین صحرا خیمه زده ای؟

ای غریب بی نشان!

امتداد نگاه  منتظر ما

جاده ی بازگشت توست

پس کی می آیی؟...

+   ز-ب ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

شاید دوباره بنویسم...شاید!

اینجا که منم  جای تو خالی است به هر جمع

غم سوخت دل جمله ی یاران و مرا هم.....

+   ز-ب ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

هر چه بود تمام شد...

بالاخره تمام شد. هر چه بود تمام شد. شاید بتوان چهره ی غبار گرفته ی خورشید را بار دیگر دید. هنوز آسمان غم دارد از این همه گرفتگی گلوگاه های صافی زمین. هنوز هم،هوا سنگین و نفس گلوگیر است. هنوز هم دلم تنگ و سینه ام در ازدحام آه و حسرت درگیر است. خدایا خسته ام ...

گفتم به خدا تا خستگیم را در به در آبی مهربانیش کند. گفتم تا خودش تنها خود همیشه مهربانش که از او مهربارتر ندیده ام ، دستی به شانه های خسته ی دلم بکشد و مرا مسافر همیشه ی آسمانش کند.

نمی دانم سری به یاسهای باغچه ی کوچک خانه تان زده اید یا نه ! سرتان شلوغ هیاهوی دنیا بود می دانم. و هیچ ندانستید که از عطر خوش آنها این روزها خبری نیست. ندانستید چگونه سر در آغوش تنهایی خود پژمردگی این روزها را گریستند و شما آدمها هیچ نشنیدید...هیچ...

آدمها این روزها هنوز هم حالم خوب نیست و اگر نبود نگاه آن یگانه دلدار، نه من بودم نه قرار، نه من بودم نه انتظار سپیدی روزگار.

آی آدمها آدمها! زمین از این همه بازی سیاه بازی شرمنده ی آسمان شد و شاید دیگر راهی به آن بالا نباشد. مگر بیاید او که میان گمگشتگیهامان گم شده است!

بیا نازنین غمخوار...بیا.

+   ز-ب ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

این جا که در آنیم...

این روزها را اصلا دوست ندارم. این روزها هوا صاف نیست. زمین سرد است. آسمان دیگر آبی نیست. گونه های معصومیتمان سرخ و گل انداخته نیست! آه از این روزها...

انگار صداقت و راستی هم با ما بازی می کند وقتی ما همه چیز را بازی انگاشته ایم. چه کسی برنده است؟!!

نمی دانم چرا از این همه بازی خسته نمی شویم. شاید زمان آن رسیده است که دیگر بزرگ شویم؛بزرگ باشیم؛ بزرگ ببینیم؛ بزرگ بیندیشیم.

اینجا دنیاست! اینجا گذرگاه آدمهاست. اینجا که ما در آنیم آنقدر کوچک است که خیلی زود از دروغها و زشتیهایمان پر می شود.آدمها! باور کنید اینجا دنیاست!

یکی از ما آدمها و شاید خیلی از ما آدمها اینجا را در جهان خیال خویش جور دیگر ساخته اند. پیدایشان کنید و بگوییدشان اینجا دنیاست! تا بیشتر گم نشده اند پیدایشان کنید.

این روزها قرار است انتخاب کنیم. انتخاب کنیم که آیا می خواهیم بزرگ شویم یا دست کودک دلمان را بگیریم و به بازی خود ادامه دهیم! بازی با خطرناک ترین ملعبه ها. بازی با آبرو، بازی با حقیقت، بازی با فتنه ی دنیا،قیل و قال، جنگ و جدال...بازی با بازیگران اینجا...دنیا.

این روزها یکی قرار است بیاید چند صباحی کام از قدرت دنیا برگیرد ، می دانم! اما نمی دانم چرا ما آدمها برای آن یکی هیاهویی به پا کرده ایم که در این هوای سنگین نفس به سختی بر می آید و فرو می رود.

آدمها! انتخاب کنید هر که را می خواهید اما یادتان باشد اینجا دنیاست...راستی خدا هم اینجاست.

+   ز-ب ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

گفته بودم!

آمده ام تا بگویم شاید وقتی دیگر باید می آمدم؛ وقتی که این دریای متلاطم آرام گرفته باشد.

حال که موج نوشتن مرا به ساحل سخن آورد می خواهم بنویسم از شور و هلهله ی دلم که پس از ماه ها و شاید سالها! یاران قدیمش را یافت. آری! من هم باور کردم که کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم …می رسد!

و من رسیدم. نمی دانم من رفته بودم یا آنها. نمی دانم من تنها شده بودم یا آنها. نمی دانم من دلتنگ شده بودم یا آنها. و حال نمی دانم من آمدم یا آنها!!شاید شما را کار با سرور دل سرمستم نباشد اما از میان این هیاهوی شاد یک ندا از همه آشناتر است. یک طنین از همه بیشتر دل را به بازی می گیرد. از میان همه ی نجواهای دلم صدایی هست که از همه عاشقانه تر است…آه که می خواهم تمام ساکنان سرزمین دلم را میهمان آسمان کنم. می خواهم برای ستاره چینی یک بار دیگر سفر کنم. می خواهم ساده بگویم از تنها سادگی و یک رنگی دلم. تنها تو را آشنا می شناسم ای آشنای هر زمان و هر مکان! تو خواستی که شد و تو همیشه برای من خواستی و تو همیشه دوستم داشتی و من در این زمان و در این مکان برای تو زیباترین ترانه های دلباختگی را می سرایم. گفته بودم با من این مکن. گفته بودم مرا این گونه مخواه ؛ این گونه، وامدار مهربانی همیشه ات.

خدا! ای هماره مهربان! هر چه قصه ی مهرت را تکرار کنم  باز داستانی دیگر است.صدایم کن! همیشه...

+   ز-ب ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir